تبلیغات
کنارم بمان...... - کاش خدا همیشه باشد ......

کنارم بمان......

staywithmenow.mihanblog.com

 

 

دوستای خوبم از همتون به خاطر این همه لطفی که در حقم داشتید ممنونم

من تصمیمم عوض شده و دوست دارم وبمو با محتوای خدا و عشق و کمک

او ادامه بدم

البته به کمک شما

دوست داشتم برای اولین پستم یه داستان

بذارم  نمی دونم خوشتون میاد یا نه

 

 این داستان در مورد  یه کوهنوردیه که  داشته از کوه بالا میرفته  اون در دل کوه میان این همه  پیچ و خم های  کوه به یاد ارتفاعی که از سطح زمین  داره می افته و یه نگاهی به پایین کوه می ندازه می بینه فاصلش بازمین خیلی زیاده از ترس اینکه بیافته یه بار دیگه طنابشو چک می کنه که معکم بسته باشه  تپش قلبش زیاد می شه  دستش از ترس و وحشت به لرزه می افته و ترس افتادن تمام وجودشو می گیره حالا زمان این بود که گام بعدی رو  برای صعود به قله کوه برداره کوهنورد  تا پای چپشو بلند می کنه که یه قدم دیگه برداره پای راستش از روی سنگهای کوه سرمی خوره و............ اما  نه اون نمی افته چون به خودش طناب بسته بود. او اویزان برطناب در دل کوه تک و تنها مانده بود هیچ کس نبود که به کمک اون بیاد و اون تنها پناهش شده بود خدا . مرد  از خدا می خواد کمکش کنه تا زنده بمونه و بتونه برگرده پیش خانوادش که در همین میان یه پیک الهی از طرف خدا میاد و بهش می گه اون طنابی که به کمرت بستی رو از خودت جدا کن تا دوباره بتونی زندگی کنی پیش خانوادت برگردی اون مرد سردوراهی گیر کرده  بود که اگه طنابو رها کنه می افته و می میره و اگه اونو نگه داره همینطور اویزان از کوه باقی میمونه بلاخره اون تصمیم خودشو گرفته بود به خودش گفت اگه قرار باشه بیافتم و بمیرم  ترجیح می دم اویزون بمیرم اون پیک الهی رو نادیده گرفتو به حرف دلش گوش داد . بعد مدتها یه گروه امداد که از اطراف کوه می گذشتند مردی مرده و اویزان از کوه رو می بینن اونا از دیدن مرد تو این شرایط خیلی  تعجب می کنن و بیشتر، از این متعجب می شن که فاصله طرف با زمین فقط یه متر بوده و می تونسته  تنها با رها کردن طناب زندگیشو نجات بده ...........

 

و این یعنی :

خدا هست اون تردید نیست

اگه احساسش نمی کنی چون نخواستی احساساش کنی

فقط بخواه

می بینی که همیشه هست

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 01:11 ب.ظ توسط alone کنارم بمان |