تبلیغات
کنارم بمان......

کنارم بمان......

 

سلام

چطورین خوبین

ممنون دعوتمو قبول کردین منت گزاشتین اومدین

بعده چهارماه نیاز بود یه گرد گیری  حسابی کنم از وبلاگم اما نه زیادم خوشحال نباشین حالا حالاها باید گردو خاک بگیره این وبلاگه

اره اخه یه جورایی بعده سه چهار ماه اومدم بازم خداحافظی

البته این بار باید حق بدین دلیلم کاملا موجهه .

میدونین اگه تو زندگی انگیزه هم نباشه ولی یه جورایی باید ادم خودشو با شرایطی که هست وفق بده . بلاخره وقته ماهم رسید که از پله کنکوره بگذریم . اره دیگه کنکوره بعدی نوبته ماست ....... باید حسابی شروع کنم به درس و اینده ......گذشتمو که خراب کردم ولی نمیخوام نمیخوام این خاطرات هرچی بوده ایندمو خراب کنن اره یه جورایی میخوام بسازم همون ارزوهای قدیمیو.ارزوهایی که اگه زودتر از اینا دس به کار میشدم تاحالا همشو داشتم ولی خیلی کوتاهی کردم حتی تو زندگی کردنه خودم ..باید امروز همه ی اون خاطراتو یه گوشه ی این وبلاگ دفن کنم تا دیگه چشام بهشون نیوفته و دلم هوای گذشته بخواد اغوشه غم بغل بگیره و .....بیخیال

خلاصه بگم فقط بعده این  میام کامنتاتونو هرچند وقت  میخونم ولی منو یادتون نره دورادور هوامو داشته باشین یه وقتایی یادی از من با همه بدیام  کنین وق کردین کامنتی چیزی بزارین  ......

میگن سقفه ارزوهاتو تا جایی بالا ببر که بتونی چراغی روی اون نصب کنی

نمیدونم هنوزم بی انگیزه میشه واسه هدفی درس خوند یا نه ولی به امتحانش میارزه .بچه ها دعام کنین .احتمالا اپ بعدیه این وبلاگ میوفته بعده کنکوره نود .....واااااااای چقد دیر!!!!!! منو یادتون نره ها من همیشه یاده دوستای قدیمی و خوبم هستم .دعا کنین اپه بعدیه وبلاگ با خبره خوشه قبولیم تو رشته مورد علاقم و جایی که میخوام باشه که بعده یه سال بازم خبره ناراحت کننده ندم بهتون .......درضمن دیگه میخوام تو اپه بعدی اسباب کشی هم داشته باشم .تنوع هم خوبه دیگه دله ادم میپوسه همش یه جا باشه .......

خب دیگه نمدونم چی بگم همتون مراقبه خودتون باشین بدجور

دلم واسه وبلاگو همتون خیــــــــــلی میتنگه

از ته ته دل دوستون دارمممممم

تا ساله بعد

یاعلی

مارفتیم

خوش باشین

 


نوشته شده در یکشنبه 13 تیر 1389 ساعت 02:08 ب.ظ توسط alone نظرات |

خدا 17 سال پیش

یکی از تنهاترین بندت تو این روز متولد شد خدا

اون روز همه دوروبرش بودن و نازش میکردن و میگفتن اخــــی چه نازه

اما حالا که 17 سال میگذره هیشکی کنارم نیست بخدا امروزم همون روزه هااااااااااا

چرا هیشکی باور نمیکنه .خدا قانونم اینه که هر سال تنهایی تولد بگیرم کسی کنارم نباشه

اینکه کسی نباشه بهم بگه عزیزم تولدت مبارک خدا این

نفساااا منظم نیس

خدا این گلو بغض داره خدا این بندت خستست خدا نیگا کن تو چشام ببین دیگه اشک درنمیاد

مگه جرمه که بخوای یکی کنارت باشه دوست داشته باشه بش درده دل بگی ارومت کنه خدا

تو قانونه من این جــــرمه ؟

خدا بیا قانون شکن باشیم بیا کمک کن ساله بعد دیگه تنها نباشم کسی

باشه بهم بگم عزیزم تولدت مبارک

خدا اینجا همه دل میشکوونن اینجا همه نامردن همه ادمو دور میزنن همه

فقط ردپاشونو تو دلا جا میذارن اینجا دلا رو میشکونن خورد میکنن ریزش میکنن میندازنش دور

اخه گناهه من چیه جز اینکه مهربون بودم جز اینکه همزبون بودم جز اینکه سنگ صبور بودم و

فقط گوش دادم دیگه نمخوام خوب باشم میخوام بد باشم تا دیگه دلم نشکنه تا دیگه خورد نشه

دیگه میخوام فقط دل بشکونم تا دردم بفهمن

خـــــــدا میخوام سربزارم رو شونت

اشک بریزم

تو هم ارومم کنی حست کنم تنها نباشم خدا خستم از تنهایی

اخه چرا نمیفـــــهمن ؟ چرا درک نمیکـــــــنن ؟

فقط میخوام یه لحظه زندگیو حس کنم بفهمم چیه اینکه میگن خوبه .اخــــه خدا

تو جوابم ندی من از کی دیگه بخوام کنـــــــارم بمونه که هروقت دلم گرفت باهاش باشم

یعنی خدا کسی هست ؟

میخوام بمیرم خــــــدا تا راحت شم برم یه خوابه راحت تا دیگه کسی نگه ازم خستست

تا دیگه بهم نگن ..................

خدا با همین چشای گریون التمــــــاست میکنم خدا ده اخه بجواب دیگه

من کیو جز تو دارم ای خـــــــــــدا ؟

             

 


نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین 1389 ساعت 08:24 ق.ظ توسط alone نظرات |

شلام دوشتای خوفم

خوفید که ؟

امرو براتون یه چیزه جدید دالم

اگه دوس دارین وارد تالار گفتنمان وبم شین

رو لینک زیر کلیک کنین

بدو بدو زودباشین

راستی کامنت یادتون نــــــره هااااا

حتما کامنت بزالیـــــــن وگرنه

هههههههههه

ملــــــاقبه خودتون باشین

دوشتون داالم

بای

تالار گفتمان وبلاگ


نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند 1388 ساعت 08:57 ق.ظ توسط alone تنهااا |

سلام بعده دوماه این وبو اپش کردم

واسه اینکه به همتون بگم دوستوندارم

دوستای گلم اولا مسنجرم خرابه کاری چیزی بود ایمیل بدین یااز این وب بگین

بعدش باید بگم کلی این روزا حالم بده

نمیدونم

تو فکره چیزیم که شاید از نظرتون بچه بازی باشه اما خودکشی تنها راهه

راحت شدن شاید از دنیایی که کلی توش غمه

دلم واسه همتون تنگ شده بدونین همیشه به یادتونم

در ضمن میخوام یه خورده وبلاگو تغییر بدم اما الان فرصتش نیس ولی هروقت وقت کردم چشم

در ضمن محتاجم به دعاتون دعام کنین خیلی

همین دیگه بای

 

 


نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند 1388 ساعت 01:01 ب.ظ توسط alone نظرات |

اگر دست نیافتنی نمی بود ،نه امید را معنایی بود ،نه حرکت را ؛

 

هر دمی و در پی آن بازدمی ،در راه صعود امید فتح را در تار و پود به جریان می اندازد ؛

 

گرمای خیال فتح ،مرهم جمله جراحتهای راه و هر جراحتی خود مرهمی برآشفتگی رسیدن ،

 

هر گام که بر می داری نوازش خالصتر هوا به تو می آموزد:

                             

                                  " چرا باید رفت وچگونه باید رفت "

 

چه زیباست همیشه بالارفتن ، هر چه بالاتر دشوارتر،

 

و چه خوب آزموده میشوی سختی ها را مقاومت کردن ،

 

شور دست یابی چنان بی قرارت میکند که هرگز برای مرور مسیر طی شده ،نگاه خیره ای

 

بر نمیگردد .

 

تو تنها، خیره به مسیر پیش رو می نگری ؛ به قله می اندیشی و به فاصله ی کنونیت به قله...

 

به قله که میرسی ،همه چیز پایان می یابد ، بیم ، امید ، شور، حرکت !!!

 

سکوت را تجربه نکرده ای و با آن بیگانه ای .

            

          چشمت به امید چیزی دوباره شروع می کند به حرکت و جستجو؛

                     

                        خوب که نگاه می کنی میبینی تازه به بالای اولین" پله" رسیده ای .....!!                             

          

                                                                      همیشه باید" رفت" ......


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1388 ساعت 05:01 ب.ظ توسط alone نظرات |

دوستهای گلم سلام

بعد مدتها بالاخره بازم اپ شدم

داستان زیر رو از یکی از کتاب های کمک اموزشی

گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد و بعد از خوندنش حتما نظرتون رو در موردش

برام بنویسین . با این کار خوشحالم میکنین

 

پنجره

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . انها ساعت ها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر، خانواده ،سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر ،بیماری که تختش کنار پنجره بود ،می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره میدید ،برای هم اتاقیش توصیف می کرد . پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده میشد . همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم  اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت . روزها و هفته ها سپری شد. تا این که روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و قبا درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست آن منظره ی زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد !

مرد ،متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظری دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است . پرستار پاسخ داد :ولی آن مرد کاملا نابینا بود !

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان 1388 ساعت 05:00 ب.ظ توسط alone نظرات |

staywithmenow.mihanblog.com

 

 

دوستای خوبم از همتون به خاطر این همه لطفی که در حقم داشتید ممنونم

من تصمیمم عوض شده و دوست دارم وبمو با محتوای خدا و عشق و کمک

او ادامه بدم

البته به کمک شما

دوست داشتم برای اولین پستم یه داستان

بذارم  نمی دونم خوشتون میاد یا نه

 

 این داستان در مورد  یه کوهنوردیه که  داشته از کوه بالا میرفته  اون در دل کوه میان این همه  پیچ و خم های  کوه به یاد ارتفاعی که از سطح زمین  داره می افته و یه نگاهی به پایین کوه می ندازه می بینه فاصلش بازمین خیلی زیاده از ترس اینکه بیافته یه بار دیگه طنابشو چک می کنه که معکم بسته باشه  تپش قلبش زیاد می شه  دستش از ترس و وحشت به لرزه می افته و ترس افتادن تمام وجودشو می گیره حالا زمان این بود که گام بعدی رو  برای صعود به قله کوه برداره کوهنورد  تا پای چپشو بلند می کنه که یه قدم دیگه برداره پای راستش از روی سنگهای کوه سرمی خوره و............ اما  نه اون نمی افته چون به خودش طناب بسته بود. او اویزان برطناب در دل کوه تک و تنها مانده بود هیچ کس نبود که به کمک اون بیاد و اون تنها پناهش شده بود خدا . مرد  از خدا می خواد کمکش کنه تا زنده بمونه و بتونه برگرده پیش خانوادش که در همین میان یه پیک الهی از طرف خدا میاد و بهش می گه اون طنابی که به کمرت بستی رو از خودت جدا کن تا دوباره بتونی زندگی کنی پیش خانوادت برگردی اون مرد سردوراهی گیر کرده  بود که اگه طنابو رها کنه می افته و می میره و اگه اونو نگه داره همینطور اویزان از کوه باقی میمونه بلاخره اون تصمیم خودشو گرفته بود به خودش گفت اگه قرار باشه بیافتم و بمیرم  ترجیح می دم اویزون بمیرم اون پیک الهی رو نادیده گرفتو به حرف دلش گوش داد . بعد مدتها یه گروه امداد که از اطراف کوه می گذشتند مردی مرده و اویزان از کوه رو می بینن اونا از دیدن مرد تو این شرایط خیلی  تعجب می کنن و بیشتر، از این متعجب می شن که فاصله طرف با زمین فقط یه متر بوده و می تونسته  تنها با رها کردن طناب زندگیشو نجات بده ...........

 

و این یعنی :

خدا هست اون تردید نیست

اگه احساسش نمی کنی چون نخواستی احساساش کنی

فقط بخواه

می بینی که همیشه هست

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 02:11 ب.ظ توسط alone کنارم بمان |

بنام او که هر روز افتاب را برهمه یکسان می تاباند

سلام دوستای عزیزم 

نمی دونم بارچندمه که سرمیزنین

اما به هر حال ممنونم

این پست شاید پست اخر این وب باشه شاید هم نه

بستگی به شرایط روحیم داره .مدتی پیش شرایط روحیم به دلیل مشکلاتی

که داشتم خیلی بدبود واسه همین تصمیم گرفتم با ساخت این وب بغض اتشینی که تمام وجودم رو گرفته بود خاموش کنم و روحیمو با پستام بهتون منتقل کنم. ناامیدی ،حس شکست و غم غصه زندگیمو پر کرده بود و روز و شبم شده بود گریه

اما حالا نه .......

وضع روحیم به کمک دوستی  کاملا تغییر کرده الان  با امیدی که تمام زندگیم رو گرفته وبرنامه هایی که برای ایندم دارم یه جورایی باید در این وبوتخته کنم

البته مهم تراز همه اینکه خدا دستمو گرفت و از گودال مشکلات بیرونم کشید هیچ وقت فکر نمی کردم خدا با تمام بدی ها و بی توجهی هام بازم منو ببخشه

اما اون مهربون تر بود..................

حالا که از تنهایی در اومدم دوست دارم تو این پست از من بیشتر بدونین من عاطفم 17 سالمه

دختری احساساتی و حساس

و کلام اخر اینکه تنها دعایی که می تونم براتون کنم

هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید

با اینکه اون هیچ وقت شما رو فراموش نمی کنه

یا حق

 

 


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1388 ساعت 10:25 ق.ظ توسط alone |

staywithmenow.mihanblog.com

هر بار باید خواسته ام را بگویم، تا شاید اجابت شود
آنهم با مخالفتی اولیه

کاش ناگفته خودش می فهمید

می دانم ناگفته می فهمد

کاش ناگفته اجابت می شدم

کاش دلتنگی هایم ارزشش بیشتر بود

که کارها برایش انجام شود، بی آنکه خود بفهمد...

مبادا کمرنگ شده باشد دلتنگی ام برایش؟

 

 


نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد 1388 ساعت 04:13 ب.ظ توسط alone نظرات |

staywithmenow.mihanblog.com

 

برای اخرین بار هدیه ای به او دادم

صلیب گردنبندی بود

پرسید این دیگر چیست

بین من و تو دیگه چیزی نمونده

گفتم:مگر نه این است که در بالای قلب ها صلیب میگذارند

گفت:درست است

گفتم:این را بگیر و بالای قلب خود بگذار

گفت:قلبم چرا

گفتم:چون گور عشق من است



نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد 1388 ساعت 05:38 ب.ظ توسط alone نظرات |

 

ای دوست به جای دسته گلی که فردا به مزارم می گذاری امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا به قبرم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن

به جای منتهای تسلیت گونه ای که فردا در روزنامه ها می نویسی امروز با پیام های کوچکت خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد 1388 ساعت 07:55 ب.ظ توسط alone نظرات |

 

 

بگوئید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت ولی ان را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از ان لذت نبرد

در ابگیر قلبش جنب وجوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز به کسی دل نبست

و در اخر بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد 1388 ساعت 09:01 ق.ظ توسط alone نظرات |

staywithmenow.mihanblog.com  

 

 هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم.


نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 ساعت 08:27 ق.ظ توسط alone نظرات |

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...


نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1388 ساعت 03:43 ب.ظ توسط alone نظرات |

staywithmenow.mihanblog.com

یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش


نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1388 ساعت 03:40 ب.ظ توسط alone نظرات |